مصاحبه با یک بسیجی گمنام

مصاحبه با یک بسیجی گمنام


 

 

1- لطفا یه معرفی کلی از خودتون وفعالیت هاتون عنوان کنید.

در سال 57 مصادف با انقلاب اسلامی دیپلم گرفتم همزمان با شکل گیری انقلاب اسلامی شب ها توی کوچه تحت عنوان کمیته های محلی با بچه های محل کار حفاظت از محل را انجام میدادیم مدتی به همین کار مشغول بودیم تا اینکه نهادی به نام کمیته شکل گرفت.  باشکل گیری نهادی  به نام نهضت سواد آموزی 3 روز در هفته در مساجد روستای فراهان به عنوان آموزشیار نهضت کار کردم و3 روز باقی مانده کارهایی را که از طریق جهاد سازندگی  فراخوان داده می شد انجام میدادیم  مثل کار پل سازی در منطقه سربند و کمک به روستائیان در برداشت محصول

 

2-  از فعالیت هاتون در جهاد سازندگی خاطره ای دارید که  برامون تعریف  کنید

یک شب در ایام  ماه بارک رمضان بعد از سحری  به قصد رفتن به روستای سربند برای پل سازی مقابل باغ ملی قدیم (میدان شهدا  کنونی) جمع شدیم هر کسی سهم افطاری فرداشو توی دستمال آورده بود   4تا مینی بوس بودیم وقتی به سربند رسیدسم ساعت 8 صبح شده بود تنها روستایی بود که مینی بوس داشت وبقیه روستاها از طریق همین روستا خدمات حمل و نقل خودشون را انجام میدادند . از ساعت 9 صبح تا اذان ظهر کار کردیم  نماز را به جماعت خواندیم وبعد از نیم ساعت استراحت دوباره تا اذان مغرب  کار کردیم موقع افطار هر کسی افطاری خودشو با هیزم گرم کردسفره ای پارچه ای پهن  شد و همه به هم افطاری خوردیم ساخت پل تا 3 روز طول کشید یادم میاد روز سوم جهاد سازندگی به عنوان قدردانی از بچه ها  داخل یک سینی مقداری پول گذاشتند و بین بچه ها چرخاندند که هر کس هر چی میخواد  برداره  ولی هیچ کس هیچ پولی بر نداشت  بجز یک نفر که 5 تومان برداشت و 3 تومان توی سینی گذاشت  از ایشان سوال شد چرا مبلغی از پول را برگرداندید گفت فقط کرایه می خواستم که به شهرم برگردم و این زیباترین صحنه و خاطره برای من بود .

 

3- چند سال داشتید که به جبهه رفتید

18  سالم بود و دیپلم گرفته بودم در حقیقت با شروع جنگ تحمیلی(31 شهریور 59)  چون دیپلم بهیاری داشتم به عنوان نیروی امدادگر در اول آبان 59 راهی منطقه شدم که اولین اعزام من از طریق شیر و خورشید (هلال احمر کنونی ) بود    

 

4-چه عامل یا انگیزه ای باعث  شد به جبهه بروید ؟

ضرورت بعد از انقلاب و احساس دین به انقلاب

سال 59 با اولین حمله عراق به ایران از طریق فراخوان رادیو ضرورت نیاز حضور خود را  احساس کردم و اول ابان ماه  59 به عنوان امدادگر اعزام شدم

 

5- با دیدن فضای جبهه  چه حسی داشتید و تو فکر تون چی می گذشت؟

با یدن فضاای جبهه غیرت و تعصیب به انقلاب بر انگیخته و هم ترس و نگرانی بود

 

6- اسم اولین منطقه جنگی که در آنجا حضور داشتید؟

اولین جایی که  اعزام شدیم کارخانه نیستا و بعد پادگان دو کوهه  و از انجا به  یک مرکز بهداری در محدود پل کرخه طرف دشت ... بود حدود 5 ماه  انجا فعالیت کردیم بعد زمان سربازی من رسید و برگشتم و به عنوان سرباز اعزام و درو ه اموزشی  را در لویزان گذراندم و اردیبهشت  60 به عنوان سرباز به منطقه جنوب رفتم

 

7- اگر مایلید اهم عملیات هایی شما حضور داشتید نام ببرید و در صورت امکان خاطره با خاطره اتی از عملیات تعریف کنید

والفجر 8 (فاو) والفجر 3 ، علمیات بدر ،عملیات مرصاد و عملیات بیت المقدس (ازاد سازی خرمشهر )

زیباترین صحنه در این عملیات 2 صحنه بود

صحنه اول- روی رود خانه یک پل معلق زده بودند قبل از پل یک تابلو با این جمله  نصب  بود کوچه های این شهر به خون جوانان مطهر است با وضو وارد شوید

و لذا بچه های بوتین ها را باز کرده و ضو گرفته و به ترتیبی قدم می گذاشتند  میعاد گاه  شهدا بود

صحنه دوم- وقتی با بچه ها وارد شهر شدیم اولین اقامه نماز درمسجد جامع خرمشهر بود در حالی که همه در حالت گریه و سجده های طولانی انجام می دادند

 

8-جالب ترین صحنه  در جبهه چی بود و ایا خاطره ای از طنزها  و شوخی های بچه ها دارید؟

د رمحور طلایه انرمان ازاد شده بود  بود یم محور طلایه در اختیار کشکه 31  عاشورا به فرماندهی باکری بود شبی که بنا بود عملیاتی در این محور برای ازاد سازی جزیره مجنون  صورت گیرد با بچه ها نیت کردیم غسل کرده و حنا به دست بگیریم حنا یک رسم مستحبی به نیت حنای شهادت و شب وصال بود

از طلایه این طرف تر به طرف پاسگاه زید عراق اب زیادی پشت خاک ریزها انداخته بود به نیت اب تنی و غسل به داخل اب رفتیم  تو ا ب     ماهی  زیادی بود  ./وقتی  بیرون اومیدم یکی از دوستان به نام اقای اسدی  نبود    دنبالش گشتیم بعد از یک ساعت با یک گونی روی دوشش اومد  با دست ماهی گرفته بود و با لهجه  ترکی فریاد می زید ماهه ماهه   اقای اسدی در  همان عملیات  شهید شد و هرکز از ااون ماهی  ها نخورد (ایشان  اهل روستای ترک زبان ساوه بود ) بعد از اب تنی اقای اسدی حنا درست کرد   و در یک سینی ریخت و هزمان اواز عروسی می خواند   و حنا به دست بچه ها می   مالید و همه بچه می خندیدند  اقای اسدی نانوای هم بلد بو د با لبه نان خمیر درست می کرد و می گفت یک تابه   یا حلب بدهید  تا نان تازه و تابه  درست کنم./ ایشان  بیسار فرد خالص  با نماز و دعا  بود 

 

9- از هم سنگراتون کسی شهید شده که مطلب یا خاطره ای در موردش داشته باشید ؟

بله خیلی  همون آقای اسدی که در سوال قبل  وصف ایشان و نحوه شهادتش  رو گفتنم  و حاج حمید  و.....

د رمعراج شهدا جای که شهدا را بعد از تخلیه می اوردند و در تابوت و سرد خانه قرار می دادند  فعالیت می کردیم  در منطقه جنوب یکی از بچه  ها به نام حاج  حمید  اهل روستای ابراهیم اباد اراک  بو و و چون  عید قربان به دنیا امده بود  نامش را  حاج حمید  گذاشته بودند و پدرش پیرمردی به نام رحمان  بود   که در ایستگاه صلواتی دهلران فعالیت می کرد  ند  پیرمردی با محاسن  سفید و چفیه و بازو بند یا زهرا  ... حاج حمید در تفکیک پیکر شهدا بسیار تبحر داشت یکبار تعدادی شهید را از خط تخلیه کرده و به معراج شهدا اوردند  حاج حمید نبود  از همکارش و پدرش  سراغش را گرفتیم  گفتند  رفته  نامه  همشریهاشو  بگیره و برای پدر و مارشون ببره   حاج  رحمان هم مقداری  وسایل شسخصی همراه   با یک بسته اوره بود  که به حاج حمید بدهد که برای خانواده ببرد   وقتی پیکر شهدا را اوردند  گفتیم کاش  حاج حمید بود ( بدلیل تبحر ایشان در تفکیک پیکر شهدا) حاج رحمان گفت من هستم و چکمه و روپوش  و دستکش های بلند و ماسک حاج حمید را پوشید و شروع به تفکیک   شهدا کرد نیم ساعتی نگذشته بود که دیدیم حاج رحمان سرش را روی پلاستیکی  قرار داده که شهیدی در آن بود وقتی بالای سرش رسیدیم  پیکر حاج حمید را دیدیم همان حاج حمیدی که در تفکیک پیکر شهدا بسیار تبحر داشت و بسیار دقت میکرد  پیکر متلاشی شده او توسط پدرش تفکیک شده بود پیکرش را در تابوتی قرار داده و روی آن نوشتیم التماس دعا (به این معنی که شهید در خط مقدم به شهادت رسیده  و نیاز به غسل و کفن ندارد ) حاج رحمان سرش را روی تابوت گذاشت و بیصدا مانند همه بچه ها گریه  می کرد ده دقیقه از این ماجرا گذشت رفتیم که ایشان را بلند کرده و دلداری دهیم  که دیدیم حاج رحمان پیشانی بر تابوت پسرش جان به جان آفرین تسلیم کرده و بدین ترتیب پیکر هر دو به زادگاهشان انتقال یافت .

 

10- همونطور که میدونید هفته بسیج نزدیکه به نظر شما در وضعیت کنونی  مهمترین رسالت و وظیفه بسیجیان چیه ؟

مراقبت و هوشیاری مراقبت شخصی  مراقبت از ارزشهایی که شهدا به امانت گذاشته اند از دستاورد های نظام  از اخلاق و همه آن چیزهایی که برای فردا امانتداری می کنیم

 

11- یک بسیجی چطور میتونه بصیرت داشته باشه؟

اگر به معنی آگاهی باشه سه وضعیت را باید مد نظر داشته باشیم: گذشته حال و آینده ...

گذشته ای که دیگران تجربه کرده اند و با سعی و تلاش به امروز سپرده اند و داشتن برنامه برای اینکه فردا چه کنیم که...................

اگر کسی دیروز و امروز و فردا را مد نظر داشته باشه بصیرت داره

بصیرت خلاصه میشه در مراقبت و هوشیاری

 

12-یه پیام کوتاه برای بسیجیان مرکز ؟

به دو موضوع در این خصوص باید اشاره کرد  و هر دو موضوع برگرفته از رهنمود های حضرت امام (ره)است  یکی دفاع از حریم ولایت: مدافع ولایت باشید تا به این مملکت آسیبی نرسد. دوم اینکه حضرت امام خطاب به همه فرمودند: مبادا اجازه دهید این مملکت به دست نا اهلان و نا محرمان بیفتد . و این مضوع همان بصیرت بسیجی را می طلبد یعنی مراقب باشیم  مراقب باشیم مراقب باشیم .

 

13- و بزرگترین آرزوتون؟

تعجیل در فرج امام زمان.

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

 

تهیه و تنظیم:...

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.