جهش تولید | جمعه، ۱۴ آذر ۱۳۹۹

شهید رحیم سرخیل - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید رحیم سرخیل

Loading the player...

دانلود

 

شهر زاویه ، زمستان1336 بود. حاج مهدي سراز پا نمي شناخت. او منتظر تولد کودک دومش بود. و بالاخره در دوازدهم اسفند صداي گريه هاي رحيم کوچک خانه ي آن ها را روشن کرد. حاج مهدي از خوشحالي سربه سجده مي گذارد و خدا را به خاطرکودک سالمي که به او بخشيده است شکر مي کند. خدا بعد از رحيم 4 دختر و 2 پسر  ديگر هم به حاج مهدي مي دهد. روزگار کودکي به سر آمد و هر کس پي کسب و کاري رفت رحيم به درس خواندن ادامه داد و ديپلم گرفت. پس از مدتي خدمت در اداره بهداري زرند، تلاش براي پيوستن به آموزش و پرورش را آغاز کرد.

مهر سال 1362 است رحيم با يک جعبه شيريني وارد خانه مي شود. حاج مهدي، رحيم را در آغوش مي گيرد و معلمي را به او تبريک ميگويد.از فرداي آن روز رحيم مشغول تدريس ميشود. او معلم مهرباني بود .از هرکس در رابطه با او سوال مي شود بي درنگ از مهربانيش   مي-گويد. مردم روستاي صدرآباد مي گويند: تا جايي که از دستش بر مي آمد به فقرا کمک    مي-کرد و به بچه ها عشق مي ورزيد. او شمع بچه هاي مدرسه ي سلمان و بچه ها پروانه ي وجود او شده بودند. و اصلاً به همين خاطر معلم شد .علاقه به معلمي کاملن از وجناتش پيدا بود. مادرش مي گويد: يکي از مشوقهاي اودر اين کار پدربود. ودر هر فرصتي با او به گفتگو مي نشست. وقتي مي خواست به جبهه برود باز هم پدر با همه ي علاقه اي که به او داشت اورا تشويق   مي کرد.

ياد چهره غمگين پير زن افتادم که با تعريف اين قضايا چقدر احساس دلتنگي و تنهايي ميکرد و دوست داشت بيشتر پيشش بنشينم. اما  بعداز دلجويي کردن از او به خاطر کمبود وقت خداحافظي کردم و به سراغ همسر شهيد رفتم. خانم سرخيل از بنده به خوبي استقبال کردند. با اينکه سر ظهر بود با خوشرويي شروع به تعريف خاطرات گذشته کرد:

"آقا شرطشان براي از دواج رفتن به جبهه بود. من با رضايت کامل اين شرط را قبول کردم. در واقع همه چيز دست خدا بود ما کاره اي نبوديم .اون موقع راضي به رضاي خدا شدم. بعداز شهادت ايشون هم همينطور و در حال حاضر هم از زندگيم راضيم  واز خدا مي خوام که هميشه راضي به رضايش باشم." خانم سرخيل خوب صحبت مي کردند. وقتي به خود آمدم  متوجه شدم که نماز ظهر است.

از ايشون خداحافظي کردم. به خانه که برگشتم خسته بودم برگه ها را کناري نهادم و منتظر فرصتي شدم تا با خيال راحت به نوشتن بپردازم.

ياد صحبت هاي همسر شهيد افتادم وآخرين شبي را تصور کردم که شهيد در کنار خانواده اش گذرانده است.

آن شب شب قشنگ و شيريني بود. محمد بازي ميکرد و حرکات شيرينش باعث خنده پدر و مادر مي شد. رحيم محمد را بالا و پايين مي انداخت و صداي خنده پدر و پسر فضاي ساکت خانه را مي شکست. پس از مدتي محمد کوچک در آغوش گرم پدر بخواب رفت. رحيم در حا لي که با حسرت صورت محمد را مي بوسيد گفت: "من شهيد مي شم خواب ديدم." و درحالي که سعي مي کرد به چهره ي متعجب همسرش نگاه نکند ادامه داد (خواب ديدم  جايي هستم که خون فواره ميزند به آسمان ) و بعد در حالي که به پهناي صورت اشک مي ريخت سر به سجده گذاشت.

صبح فردا چه صبح غم انگيزي بود. رحيم آخرين بوسه را بر چهره ي محمد  نشاند و اشک وکاسه اي آب بدرقه ي راهش شد.

***
به خود که آمدم صداي ملکوتي الله اکبر از مسجد محل به گوش مي رسيد. نماز را خواندم و با توکل به خدا شروع کردم به نوشتن. بايد آخرين صحنه را مي نوشتم صحنه ي شهادت. اينجا دشت ستاره هاي به خون نشسته است. اينجا کربلاي ايران است. شلمچه. سرزمين خاک وخون. وادي پرستوهاي مهاجر. سرزميني که قدمگاه حضرت زهرا(سلام الله عليها) مي-خوانندش. سرزميني که تربتش همرنگ تربت کوي حسين است. تربتي که بوي کربلا مي دهد.

شلمچه يک شب تاريخي سرد زمستان را پيش رو دارد.  بهمن 65 است چند روز از آغاز عمليات کربلاي5 گذشته و هنوز تب و تاب عمليات و شور و هيجان حمله ها ادامه دارد، بچه ها در مقابل پاتک هاي دشمن مقاومت مي کنند. هر کسي در پست خود مشغول دفاع است. چتر شب ساعتي است بر سرزمين ملکوتي شلمچه سايه گسترده .رحيم سرخيل و دوست همرزمش رضا  درحال آماده کردن خمپاره انداز هستند.  بچه هاي رزمنده جسورانه با رمز يا زهرا(سلام الله عليها) پاتک هاي دشمن را خنثي مي کنند. صداي يا زهراي عاشقانه ي بچه ها فضا را عطرآگين کرده است.

رحيم و رضا سخت مشغولند. رحيم نشانه مي گيرد و پي در پي تلفات بر دشمن وارد مي کند. صداي نفير خمپاره و انفجار، فضا را پر کرده. سپيدي صبح با خورشيد مشرق در هم آميخته بود. صداي هلي کوپتري از دور به گوش مي رسد و نزديک و نزديک تر مي شود. رحيم و رضا در حال شليک خمپاره هستند. رگبار پدافند و تيربارها، هلي کوپتر را نشانه گرفته اند. با موشک هلي کوپتر سنگر خمپاره انداز ها در هم کوبيده مي شود. بوي خون و شميم ياس در فضا موج مي زند و صداي يا زهرا(سلام الله عليها) رضا و رحيم. هر دو غرق خونند. خون فواره مي زند. خواب رحيم تعبير شد.