جهش تولید | سه‌شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۹

شهید ابوالقاسم تقدیری - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید ابوالقاسم تقدیری

Loading the player...

 

شناسنامه اش مي گفت در آذرماه هزار و سيصد و سي و نه، اولين گام زيستن را در مامونیه به اين دنياي بزرگ گذاشته. وقتي گريه هاي معصومش وجود او را به همه اعلام کرد، خانواده ي متدين و مذهبيش، لحظه هاي خوش کودکي او را به تماشا نشستند تا اينکه در زادگاهش، مأمونيه به مدرسه رفت و تا پايان روزهاي متوسطه در همانجا حضور داشت و ... حالا با عشق و شيفتگي بسياري که به معلمي داشت، اين راه دور را براي رسيدن به هدف مقدسش انتخاب کرده بود. علاوه بر پدر و مادر، سه برادر و خواهرش نيز لحظه شماري مي کردند تا هر از گاهي که فرصتي پيش مي آمد و تعطيلات، اجازه مي داد، حضور قاسم را در خانه به شادي و آرامش، سپري کنند.

هوا به تاريکي مي رفت. کم کم چراغ هاي شهر از دور ديده مي شد و ضربان قلبش تندتر! آمدنش را اطلاع نداده بود که غافلگيري، لذت ديدار را بيشتر کند. حالا قدم در کوچه مي گذاشت. عطر ياس حياط همسايه، تمام کوچه را نوازش مي کرد. در را زد و بعد از چنددقيقه، صداي مادر را شنيد. در حالي که چند بار با صداي بلند پرسيد: چه کسي پشت در است؟ نزديک و نزديک تر مي شد...

***
هزار و سيصد و شصت و يک بود. همه جا صحبت از جنگ و حوادث آن. هر از گاه جسم پاک شهيدي را به کوچه و خيابان هاي شهرها و روستاهاي کشور مي آوردند و در همين شرايط بود که ابوالقاسم، دوباره مثل دوران انقلاب، شانه هاي خود را زير بار وظيفه ي خطير الهي خود ديد، او شيفته ي امام خميني بود و اين آرامش و امنيت شهرها را مديون اسلامي شدن نظام مي ديد، خود را آماده ي سفري مي ديد که شايد، جاده تا رسيدن به خدا هدايتش مي کرد. تمام  فاميل، آن شب در خانه ي آقاي تقديري جمع شدند تا با دعاي خير خود قاسم را راهي جبهه کنند.

مادر، در هر گوشه و کنار که خلوتي به دست مي آورد با گوشه ي چادر، اشکش را پاک مي کرد و دوباره با لبخند، وارد جمع مي شد تا مبادا قاسمش دل نگران برود. مي دانست که او چقدر به فکر سلامتي جسمي و روحي مادر است.

دانشجوي رشته ي ابتدايي تربيت معلم يزد به راه افتاد و رفت. باز هم دفتر و قلم و شيشه ي اتوبوسي که با صداي بلند آهن هاي پير و فرتوتش، طول جاده را طي مي کرد.

زمستان بود و به ياد آخرين بهانه و تلاش مادر، براي منصرف کردنش از رفتن افتاد. لبخند غمگيني به لبش نشست. در حضور ميهمانان، مادر گفته بود: حالا زمستان است و سرما مي خوري! بمان هوا گرم تر شود. حالا توي کردستان، قيامتي از برف و سرما برپاست. قاسم هم پاسخ داده بود: در حديثي خوانده ام که اين بهانه را در زمان حضرت علي(عليه السلام) بعضي از  خوانده شدگان به جنگ آورده اند! در حالي که دستش از حرکت اتوبوس مي لرزيد دفترش را باز کرد و نوشت: «خدايا تو خود گفتي که هر کس عاشق من باشد، عاشقش خواهم بود و هر که را عاشق باشم، شهيدش خواهم کرد و خون بهاي شهادتش را خواهم پرداخت. من، عاشق تو هستم...»

هوا بسيار سرد بود و سقز، حضور اين گل هاي معطر را خوش آمد مي گفت که با عشق و از خودگذشتگي، پشت پا به همه ي خوشي هاي دنيا زده بودند تا خاک وطنشان را از دست دشمن متجاوز نجات دهند.

برف عجيبي باريده و زمستان، خاصيت خود را به تمام معنا در سقز به نمايش گذاشته بود. قاسم، در لباس رزمندگي، جبهه را تنفس مي کرد و سرانجام، به آرزوي خود رسيد. به بهايي که خدا براي عاشقانش تعيين کرده بود... به بهاي عشق!

بعد از اذان صبح هيجدهم اسفندماه1361، قاسم با چند نفر از همرزمانش از سنگرهاي مقر تاکتيکي، خارج شده و در بين برف ها در ستوني از استواري، پشت سر هم به منظور تأمين جاده در حرکت بودند. ضد انقلاب دمکرات و کومله که حنجره اش در دست رزمندگان اسلام در حال فشار بود و نفس هاي آخر را مي کشيد. مذبوحانه ستون را با خمپاره از کمينگاه به گلوله بست... حالا خط گرم و سرخي روي سفيدي برف ها جمله اي مي نوشت. شايد خوش آمد گويي فرشته ها بود که قاسم و بعضي دوستانش را به آسمان ها دعوت مي کرد...

ترکش، به سر قاسم اصابت کرد و در حالي که روي برف ها افتاده بود، صداي  لااله الاالله او به گوش مي رسيد.