خاطره ای از شهید همت

خاطره ای از شهید همت


خاطره ای از شهید همت

17اسفند سالروز شهادت شهید همت بود، به همین مناسبت خاطرهای از همسر آن شهید را مرور میکنیم تا به ابعاد زندگی

آن شهید بزگوار بیشتر آشنا شویم:

زنگ زده بود كه نميتواند بييايد دنبالم. بايد منطقه ميماند، خيلي دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار كردم تا قبول كرد خودم بروم. من هم بليت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.كف آشپزخانه تميز شده بود. همه ميوههاي فصل توي يخچال بود؛ توي ظرفهاي ملامين چيده بودشان. كباب هم آماده بود روي اجاق، بالاي يخچال يك عكس از خودش گذاشته بود، بايك نامه. وقتي ميآمد خانه من ديگر حق نداشتم كار كنم. بچه را عوض ميكرد. شير براش درست ميكرد سفره را ميانداخت و جمع ميكرد. پا به پاي من مينشست لباسها را ميشست، پهن ميكرد،خشك ميكرد و جمع ميكرد. آنقدر محبت به پاي زندگي ميريخت كه هميشه بهش ميگفتم «درسته كم ميآي خونه، ولي من تا محبتهاي تو رو جمع كنم، براي يك ماه ديگه وقت دارمنگاهم ميكرد و ميگفت «تو بيشتر از اينا به گردن من حق دارييك بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم ميشم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون ميدادم تموم اين روزها رو چهطور جبران مي‌كنم

 

 

رای شما
میانگین (2 آرا)
The average rating is 4.5 stars out of 5.